آتنا جون مامان وباباآتنا جون مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

♪♫♪♥خاطرات کودک من♥♪♫♪

آتنا کنجد مامان و بابا

خاله جونها خواهش میکنم ادامه مطلب .....   عاشق اون لحظه هایی هستم که قلبت داشت تو تن من می طپید عاشق اون تکون خوردنات بودم حالا عشقم کنارم لمست می کنم بوت می کنم وایییییییییییییییی من که ازتو سیر نمی شم مامان جون از عطر تنت کجای این دنیا می شه پیدا کرد مامان قربون تنت بشه عسلم                 ...
21 ارديبهشت 1392

آتنا جون و چند دونه عکس

این دوتا عکس روزی هستش که واکسن دوماهگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگی تو زدن           این عکس مال چند روز پیشه* از شب قبل که بابا خونه بود بابا رو ندیدی صبح که بابا جون رفت خواب بودی وظهر بابا زنگ زد که براش یکم آغو کنی زدی زیر گریه انگار دلت واسه بابا تنگ شده بود         اشکهات از کنار چشمت داره میریزه ولی اینجا مشخص نمی شه چرا           آتنا جون وکلاه تابستونی آتنا جون وچرخیدن تا رسیدن به خوابببببببببب چند تا عکس دیگه از نفسم بدون شرح    آغون...
21 ارديبهشت 1392

جوجه خشمگین وبابا با عینک

سلام گلم هم نفسم سلام قلب مامان روز یکشنبه که اون اتفاق واسه شما افتاد والحمدالله بخیر گذشت بابا زودتر آمدن وقت واسه چشم هاشون از دکتر گرفتم من وشما وبابا جون رفتیم فلسطین البته خیابان فلسطین یکم نشستیم نوبتمون شد بابا رفتن تو ومن وشما هم رفتیم داخل آقای دکتر چشم های بابا رو ماینه می کرد شما فکر می کردی باشماست همش صداهای عجیب در می آوردی ما از اتاق آمدیم بیرون خسته شده بودی بی قراری می کردی بلخره خوابیدی وما آمدیم خونه شب بعد وجوجه ما...................... دوشنبه شب 91/8/1 رفتیم عینک بابا رو بگیریم کمی منتظر شدیم و نوبت بابا شد عینک بابا آماده بود شما خواب بودی وقتی...
21 ارديبهشت 1392

خبر خبر خبردار....

  خبر خبر خبردار خداوندا شکر وشکر وهزاران شکر که نعمتی بی همتا به من بخشیدی تا او را در دامن خود پرورش دهم وباز هم سجده شکر می کنم که به شکرانت بر من نام مادر نها دی... سلاممممممممممممممممممم خاله جونها وای در اوج غصه اما شادمممممممممممم شاد شاد خدایا شکرت چه عیدی قشنگی بهم دادی خاله جونها آتنا داره هرروز پله های ترقی رو کشف وتی می کنه حالا اگه گفتید چی شدههههههههههههه؟ مروارید دلم الهی من قربونش بشم الان که دارم می نویسم گریه ام گرفته اگه آتی من مامان بزرگ داشت حتما الان براش دندونی می پخت آره خاله جونها آتنا جون من مادر من اولین دندونش جونه زده ومن در اوج غم ...
21 ارديبهشت 1392

چندتا عکس از عسل بانو

عشق مامان داره پوره سیب زمینی با شیر وکمی عسل می خوره   نوش جونت عشق مامان اه خوشحالی به شلوار مامان هم غذا دادی   من میمیرم واسه فضولیهات من آخر یروز می خورمت ...
21 ارديبهشت 1392

ترس از آینده

  سلام عشق مامان سلام دنیای پر محبت من می خوام برات بنویسم اما نمیدونم چطوری و از چی ؟نمی خوام روح لطیفت رو با حرفهام آزار بدم فقط می خوام شادیت رو ببینم والاغیر آتنا جون نمیدونم نظر کدوم چشم تنگ داره تیشه به ریشمون میزنه نمدونم چرا داره از در دیوار بلا میاد به سرمون همه اش به خدا می گم خدایا خدا جون الهی قربونت برم مواظب دخترم آتنا باش آخه اون چه گناهی داره وقتی به بابا نگاه می کنم می بینم داره می شکن اما بی صدا دلم آتیش می گیره کارم شده گریه های تنهایی کاووسهای وحشتناک وبا ترس از خواب بیدار شدن من از آینده می ترسم می ترسم این دنیا آنقدر نامرد که یه نامرد رو تو خودش گم می گنه و بعد از اینکه خونه امیدت خراب شد چه...
21 ارديبهشت 1392

تورو داشتن زیباست قشنگم

سلام عشقم سلام نفسم سلام دلبردلربای من آتنا جون چی بنویسم تا بتونم احساس 180 روزه ی خودم رو به تصویر بکشم تا یه روزی یه جایی با قلب پر از مهربونیت بشینی و بخونی آتنا جون هنوز هم که 180 روز گذشته و تو هم نفس من شدی باور نمی کنم که به من با آمدنت نام زیبای مادر رو هدیه دادی الهی قربونت بشم تو بزرگترین نعمت واسه من وبابا هستی و من وبابا جون سجده شکر بجا میاریم 180 روز یعنی شش ماه شدنت مبارک دخترم پاری تنم من عاشقتم عاشقت این هم کیک عشقم نفسم ...
21 ارديبهشت 1392