جوجه خشمگین وبابا با عینک
سلام گلم هم نفسم سلام قلب مامان روز یکشنبه که اون اتفاق واسه شما افتاد والحمدالله بخیر گذشت بابا زودتر آمدن وقت واسه چشم هاشون از دکتر گرفتم من وشما وبابا جون رفتیم فلسطین البته خیابان فلسطین یکم نشستیم نوبتمون شد بابا رفتن تو ومن وشما هم رفتیم داخل آقای دکتر چشم های بابا رو ماینه می کرد شما فکر می کردی باشماست همش صداهای عجیب در می آوردی ما از اتاق آمدیم بیرون خسته شده بودی بی قراری می کردی بلخره خوابیدی وما آمدیم خونه شب بعد وجوجه ما...................... دوشنبه شب 91/8/1 رفتیم عینک بابا رو بگیریم کمی منتظر شدیم و نوبت بابا شد عینک بابا آماده بود شما خواب بودی وقتی...
نویسنده :
مامان جون
21:38








