آتنا جون مامان وباباآتنا جون مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

♪♫♪♥خاطرات کودک من♥♪♫♪

روزت مبارک دخترم

                          سلام شاه دخترا سلام سنبلم الهی من فدات بشم روزت مبارک خوشحالم روزی به نام روز دختر هست ومن دختری دارم که بتونم مثل همهی مامانهای دنیا بهت هدیه بدموتبریک بگم به قلبم حضرت معصومه (ص) آفریده شد وآن رو به نام دختر نام گذاری شد   من وبابا برات یک هدیه گرفتیم بعد عکسش رو برات می ذارم آخه آخه الان شما زیاد حالت خوب نیست         جیگرطلا روزت مبارک   ...
21 ارديبهشت 1392

مامانی دلش شکسته مثل شیشه

هیچی واسه گفتن یا نوشتن ندارم به جز یک مشت بیچارگی که باهیچ دست خطی و با هیچ رنگی از پیشونیم نتونستم پاک کنم و هنوز هم ادامه داره........... زندگی من مثل جاده ایی شده که هرچی میرم به آخر نمی رسم دیشب بابات آرزو تو دلش رو به زبون آورد آرزو داره من بمیرم وبره پی کارش آرزو خوبیه من هم همین آرزو رو دارم چون ادامه دادن تو این شرایط یکمی سخته مامان جون خیلی دوستت دارم همه هستیم تو هستی شاید واسه بابات اون 100 بچه که تو بیرون از این خونه هستن تو بشه ولی واسه مامان خدا یکی خلق کرد اونم توهستی عشقم نفسم مامان شما رو با دنیا هاش عوض نمی کنه من تار مو هاتو به دنیا نمیدم گلم من یک نی نی دالم اونم تویی قشنگم الان هم رو پاهام گذاشت...
21 ارديبهشت 1392

سلام ای ضامن آهو

  السلام علیک یا سیدنا و مولانا یا اباالحسن یاعلی ابن موسی الرضا علیه السلام همیشه از حرمت، بوی سیب می آید صدای بال ملائک، عجیب می آید! سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من ... به پای بوس نگاهت، غریب می آید طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست کبوتر دل من، بی شکیب می آید برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ...   سلام آتنا جون امشب که دارم برات این پست رو می ذارم شب تولد کریم اهل بیت علی ابن موسی الرضا علیه السلام سال گذشته منو بابا جون ماه عسل رفته بودیم ومثل امشب رو توشهر ماسوله بودیم جات خالی بود عسلم خیلی خیلی خوش گذشت آنقدر که از عمر منو بابا جون حساب...
21 ارديبهشت 1392

بزرگ شدنت . شروع دلبری

سلام دخترم سلام عشقم سلام همه ی هستی من دلبری می کردی امااااااا حالا بیشتر الهی قربونت بشم الهی فدات بشم عسلم از وقتی پا تو ماهگی گذاشتی شیرین تر شدی وقتی پا تو ماهگی گذاشتی بیشتر وبیشتر دلبری کردی الهی مامان فدات بشه با بابا جون آنقدر قشنگ حرف می زنی که دلم می خواد بخورمت پشت تلفن به بابا همش می گی اوق آقو ووو گریه هات هم یک جور دیگه شده بینش یک چیز هایی مثل نه نه مه هستش آمدم گه از دیروز و دیشب که روز پنچشنبه و شب جمعه بود بنویسم دیروز که پنچشنبه بود بابا جون شرکت رو تعطیل کرد وکنار ما تو خونه موند کلی با بابا جون خوش ...
21 ارديبهشت 1392

آتنا و کتاب داستان

سلام مامان جون سلام نفس سلام همه ی کس مامان مامان جون هر وقت میام برات مطلب بزارم حالم گرفته می شه وقتی به مامان الینا جون و مامان امیر عباس و مامان بی تاب سر می زنم خیلی براشون غصه می خورم خدایا مگر نمی گن روز عرفه روز استجابت دعاست پس حاجتشون رو بده ویکی یه دونه از نی نی خوشگلت بهشون بده سالم وصالح آمین آتنا جون دیروز با هم رفتیم بیرون بدون بابا من هم هوس کردم دو تا کتاب داستان برات خریدم اسم یکیش گربه های اشرافی اسم یکی دیگه اش حسنی وفیل مهربون بعد رفتیم دکتر خانم دکتر واسم دارو نوشت بعد از ظهر هم بابا جون افتخار دادن مارو بردن بیرون من هم برات کاموا خریدم لباس ببافم ...
21 ارديبهشت 1392

آتنا جون و هدیه های این سه ماه

    آتنا جون فدای بلند خندیدنت بشم همه دارو ندار مامان اینها هدیه هایی هستن که بابا مهدی برات خریده تواین سه ماه نیم که از آمدنت گدشته   نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را نمی دانم که حس کردی سکوتم را ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم عزیزم همیشه عشق من هستی و جان من خواهی بود تولدت مبارک         اولین هدیه در یک ماهگی گوشواره های نازت بود که بابا جون واسه شما خرید واما دومین در دو ماهگی     دو دست لباس دخترونه دیگه بابا برات خریده در دو ماه ونیم  ...
21 ارديبهشت 1392

آتنا کنجد مامان و بابا

خاله جونها خواهش میکنم ادامه مطلب .....   عاشق اون لحظه هایی هستم که قلبت داشت تو تن من می طپید عاشق اون تکون خوردنات بودم حالا عشقم کنارم لمست می کنم بوت می کنم وایییییییییییییییی من که ازتو سیر نمی شم مامان جون از عطر تنت کجای این دنیا می شه پیدا کرد مامان قربون تنت بشه عسلم                 ...
21 ارديبهشت 1392

آتنا جون و چند دونه عکس

این دوتا عکس روزی هستش که واکسن دوماهگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگی تو زدن           این عکس مال چند روز پیشه* از شب قبل که بابا خونه بود بابا رو ندیدی صبح که بابا جون رفت خواب بودی وظهر بابا زنگ زد که براش یکم آغو کنی زدی زیر گریه انگار دلت واسه بابا تنگ شده بود         اشکهات از کنار چشمت داره میریزه ولی اینجا مشخص نمی شه چرا           آتنا جون وکلاه تابستونی آتنا جون وچرخیدن تا رسیدن به خوابببببببببب چند تا عکس دیگه از نفسم بدون شرح    آغون...
21 ارديبهشت 1392

جوجه خشمگین وبابا با عینک

سلام گلم هم نفسم سلام قلب مامان روز یکشنبه که اون اتفاق واسه شما افتاد والحمدالله بخیر گذشت بابا زودتر آمدن وقت واسه چشم هاشون از دکتر گرفتم من وشما وبابا جون رفتیم فلسطین البته خیابان فلسطین یکم نشستیم نوبتمون شد بابا رفتن تو ومن وشما هم رفتیم داخل آقای دکتر چشم های بابا رو ماینه می کرد شما فکر می کردی باشماست همش صداهای عجیب در می آوردی ما از اتاق آمدیم بیرون خسته شده بودی بی قراری می کردی بلخره خوابیدی وما آمدیم خونه شب بعد وجوجه ما...................... دوشنبه شب 91/8/1 رفتیم عینک بابا رو بگیریم کمی منتظر شدیم و نوبت بابا شد عینک بابا آماده بود شما خواب بودی وقتی...
21 ارديبهشت 1392