آتنا جون مامان وباباآتنا جون مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

♪♫♪♥خاطرات کودک من♥♪♫♪

شیرین مثل عسل

سلام دخملی مامان سلام جیگر دلم نیامد ننویسم آتنا جون شما جیگر از صبح زود بیدار شدی دقیقا ساعت 7 برای بابا کلی دلبری کردی بابا بهت می گفت بگو بابا شما می گفتی آغون می کشیدی صدات رو با صدای بلند زبونت رو لول می کنی تاصداهای جدید دربیاری بعد باز خودت می خندی مامان قربونت بشه بعد هم بابا رفت یکم خوابیدی وبعد بیدار شدی باهم بازی کردیم شیر خوردی دستات روهم خوردی من هم از شما چندتا عکس گرفتم وحالا هم لالا کردی روی پای مامان جیگر من برای دیدن عکسهای دختری برید ادامه مطلب....... ...
21 ارديبهشت 1392

واما مامان و هنر هاش

سلام واییییییییییییییییییییییی چی بگم از این هنرهایی که بخرج میدم ژاکت اولی رو واسه ملیکا دخترداداشم بافتم واین دومی وسومی رو واسه عشقم نفسم همدمم    آتنا جون ...
21 ارديبهشت 1392

عید غدیر شد ووقت من هم تموم شد

سلام مامان جون من از شبی که اون حرفها زده شد تصمیم گرفتم یک کاری کنم که این چند روز سر گرم بشم تا حرفها از یادم بره آخه هر جور بود باید خودم رو آماده می کردم واسه عید غدیر آخه مامان مرضیه سیده و روز عید کلی مهمون بازی دارن فقط خواستم کینه دوزی نکنم با بابا جون رفتیم واسه شما کاموا گرفتم و شرو ع به بافتن کردم البته یاد نداشتم و یاد گرفتم اینم عکس لباستون با همه ی وجودم وعاشقانه دونه دونه اش رو بافتم تا شما عشق وامیدم روز عید به تن بپوشی ومن کیف کنم تا صبح ساعت 6 بیدار بودم وبلخره تمام شد صبح عید هم پوشیدی رفتیم خونه مامان جون     کفشهات خیلی قشنگ شده   ...
21 ارديبهشت 1392

یه بار نوشتم پاک شددددد

سلام مامان جون قربونت بشم که اینهم درد داری جیگرم ساعت 1:55 دقیقه بامداد روشنبه19 اسفند 91 برابر با رویش اولین دندون عشقمممممممممم طفلکی خیلی از قرار معلوم درد داره دلش می خواست راه ببرمش از اونجاییکه بدنم کمی ضعف داره می ترسم راه ببرم وخدایی نکرده باهم بیفتیم اینکه بیشتر رو پا می خوابونم   واما دست گل مامان با اینهمه درد این عسل   گذاشته بودم رو پا که بخواب یهو پا شد ناخنم خورد به چونه ریزه   میزاش وای که چه گریه ای کرد مگه ساکت می شد   باباش پاشد یکم راه بردش ولی می خواست بیاد تو بغل خودم   بغلش کردم و ع...
21 ارديبهشت 1392

اینهم سوغاتیهای آتنا جون

    سلام فندق مامان این هدیه ها رو اونهایی که دوستت دارن تقدیم روی ماهت کردن   عسل مامان این بلوز قشنگ رو مامان جون مرضیه و باباجون احمد   برات آوردن دست گلشون درد نکنه     این کیف وکلاه رو عمه جون محبوبه گرفتن   این بلوز دامن رو خاله عزت خاله مامان مرضیه برات فرستادن     این روهم خاله جون عزت فرستادن عسلی اینهم هدیه ی عمو جون علی مرسی عموجون   کادو عمو پاک شده   تموم شد ...
21 ارديبهشت 1392

من هفت ماه شدم

                   سلام دختر سلام مامان جون هفتمین ماهگردت مبارک الهی مامان جون هزار ساله بشی عمر مامان من وبابا به اندازه ی دنیا دوست داریم باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم ماهگردت مبارککککککک   ...
21 ارديبهشت 1392

آتنا جون وکارای جدید

من عاشقتم عشق مامان و بی تو نفس کشیدن سخت برام الهی خدای بزرگ نگهدارت باشه مامان جون تو می خندی ومی خندونی من و بابا رو بدون اینکه بدونی تو دل ما چی می گذره ما هم شادیم و راضی به رضایت پروردگار آتنا جون کلی وروجک شدی واییییییییییییییییی از کدو مش بگم طلا خانم من وبابا رو می کشی از خنده 1 بشدت دردری تشریف دارید تا بابا شال و کلاه می کنه میری جلو و هی به بابا می گی ,ا . ,ا .,ا........ تا اینکه بابا برت میداره سریع غش می کنی از خنده و ذوق می کنی بری بیرون وقتی هم که من بغلت می کنم از ترس اینکه بابا تنها نره وشما بمونی دستت رو میذاری رو سینه من وخودت رو می کشی جلو تا بری با بابا &n...
21 ارديبهشت 1392

میدونید انتظار چیه

اول سلام می کنم امیدوارم خوب باشید اینو واسه خاله هایی می نویسم که از انتظار بیزارن ولی مارو تو انتظار کاشتن و هیچ خبری از خودشون به ما نمدن ومن هم کار هرروزم شده برم تو وبلاگها شون ببینم خبری نیست خلاصه ما رو بی خبر نذارید خواهش می کنم درست ما همه مجازی هستیم ولی بابا دل که همون دله ...
21 ارديبهشت 1392