تاريخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | 17:21 | نویسنده : مامان جون

 

 

با یه دنیا   عشق                                                                                 

درستاره باران میلادت

میان احساس من تاحضور تو

حبابی است ازجنس هیچ

ازدستان من

تالمس نگاه تو

آسمانی است به بلندای عشق

جشن میلادت رابه پرواز می روم

دراین خانگی ترین آسمان بی انتها

آسمانی که نه برای  * من*

نه برای * تو*

که تنها برای* ما * آبیست

فرشتهء ناز وکوچلوی من به انتظار دیدنت لحظه ها رو پشت سر می ذارم

 


 **  ونی نی کوچلو ی من وبابا در روز چهارشنبه 91/4/28 در بیمارستان ثامن الائمه در ساعت 10:15 

  دقیقه صبح با عمل سزارین( خانم دکتر بابا پور )دیده به دنیا گشودو اینگونه فرشته ما زمینی شد** 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*******************

 

این آدرس وب جدید تمشک کوچلوی ماست 

http://ninijoon-ma.niniweblog.com/

خواهر یا دادش جون آتنا جیگر

خاله جونها به وب من هم سر بزنید آخههههههههههه

بابام واسه من لباس خریده

تازه مامانم عکسم رو هم گذاشتههههههه می گین نه

بیایید ببنیدنیشخند 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 | 13:22 | نویسنده : مامان جون

    





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 | 13:12 | نویسنده : مامان جون

                                         ب نام انکه افرید مرا تا دوست بدارم تورا                                                                                                         سلام عشقهای قشنگم امروز بعداز مدتها سری به وبلاگتون زدم بیاد اون روزها اشک ریختم وگاهی هم لبخندی ارام بغضم رو در خودش گم کرد                                                                                                                 خوشحالم که هستید و خدا رو واسه این نعمت بزرگ شاکرم                                                                          خدا جونم شکر شکر ......





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 31 فروردين 1394 | 3:19 | نویسنده : مامان جون

مهربونهای مامان





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 31 فروردين 1394 | 3:09 | نویسنده : مامان جون

آرتین عاشقتم





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 31 فروردين 1394 | 3:07 | نویسنده : مامان جون

سلام عشقهای مامان حالا دوتا شدین و سر مامان رو حسابی گرم خودتون کردین 

خدا رو شکر که هستین امروز عشقم ارتین گلم شما با کمی تاخیر واکسن 

یک سالگیت رو زدی خدا رو شکر که بزرگ شدی 

اتنا مونس همه ی غمها وشادیها و خستگیهام خوشحالم فرشته ایی مثل شما دارم 

من دیوانه وار عاشقتونم عاشق 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 فروردين 1393 | 4:47 | نویسنده : مامان جون


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 فروردين 1393 | 4:37 | نویسنده : مامان جون

سلام به همه دوستهای مهربونم 

فردا من بیمارستان بستری می شم واسه تولد پسری 

از همه تون التماس دعا دارم 

خیلی زیاد 

همه شما ها رو دوست دارم 

مرسی که تو تمام لحظه ها مخصوصا تو این نه ماه کنارم بودید و جویای حالم 

التماس دعا 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 فروردين 1393 | 4:33 | نویسنده : مامان جون

 

این اولین  تولد توست؟

و اولین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و اولین  انفجار سکوت؟

اولین لبخند آفرینش؟

خورشید را اولین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها اولین بار است که میچرخد؟

و ثانیه اولین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

اولین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

اولین دم!؟

اولین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که اولین تولد تو را جشن میگیرد . . .





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 فروردين 1393 | 4:20 | نویسنده : مامان جون

سلام به دخترم سلام به مونس تنهایی هایم که مادرم شد 

سلام دردانه ی من ای دلبر دل ربای من وبابا الهی قربون اون زبون کوچلوت بشم 

که قند و عسله مامان عاشقته عشقم آنقدر دوستت دارم که مرزی نداره ملوس مامان 

آتنا جونم عشق مامان همه دلهرهام برای فردای شماست 

نمدونم اگر نباشم آینده ی تو چی می شه 

نمدونم فردا طلوعی دوباره در زندگیم هست یا غروب 

نمدونم دوباره تو رو می بینم می بوسمت برات به قول خودت جی جه درست می کنم 

یا نه تورو به دست اولین امانت دارت خدا و بعد به پدرت می سپارم 

آتنا جون 10شبه که نه خواب دارم ونه خوراک 

ده شبه که فقط دارم ظاهرم رو درست می کنم و خلوتم با گریه 

نمدونم شاید خدا به معصومیتت شما و داداشیت رحم کنه 

آتنا جونم اینو بدون من عاشقتم هرجا که باشم بازم کنارت می مونم 

توتو مادرمی من می میرم واست عزیزم 

واما شازده کوچلوی من آرتین جونم 

پسرم تو هم  مرد کوچکم هستی .

مامان عاشقته عاشق این لگد زدنت عاشق فوتبال بازی کردنت 

آرتینم نه ماه کنارم بودی  وبا من نفس کشیدی 

مامان جون روزهای سختی رو در کنار هم گذروندیم

من وشما و خواهرت و بابا جون که از دل جون واسه شما مایع گذاشت 

ارتینم امشب آخرین شبی هست که با هم هستیم 

آخرین شبی هست که داری تو شکمم ورجو ورجه می کنی 

آخرین شبی هست که فقط با خیالتم 

فردا تو چشمهای قشنگت رو روبه دنیا باز می کنی 

و زشت و زیباییهای دنیا رو تماشا می کنی 

نمیدونم می تونم تورو بغل کنم 

نمیدونم فرصتی دوباره واسه بودنم هست 

اینو بدونم که مامان عاشقته 

آرتینم دلم دنیای غم 

راستی عزیزم خاله مهناز جون آمده تا لحظه آمدنت کنارم باشه 

منم خیلی خوشحالم که کنارم 

دست خاله جون درد نکنه 

امشب با بابا خیلی جاها رفتیم 

خرید هام یهمقداری مونده بود 

بابا جون زحمت کشید و مارو بردن بیرون شام خوردیم 

البته خاله جون هم با ما بودن 

آتنا جون هم که شیطونی می کرد هی بابا رو صدا می کرد 

باز منو ناز می کرد و می بوسید 

ساعت یک شب آمدیم خونه 

یه اتفاق عجیبی افتاد 

ظرف آجیل و میوه و شکلات از رو میز نهار خوری خود به خود افتادن و ریز ریز شدن 

خیلی ترسیدم بابا جون من اروم کرد ولی تا مدتی دست پاهام می لرزید 

این هم خاطرهای شب آخر بود 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 فروردين 1393 | 9:17 | نویسنده : مامان جون

سلام دوستهای عزیزم 

من شرمنده همه شما خو بها هستم که همیشه به یادم هستین 

عید همه تون مبارک باشه سالی پر از عشق و برکت وشادی رو آغاز کنید 

من تا امروز نت نداشتم اما شکر خدا درست شد 

و وصل شد 

من آتنا جون وآرتین جونم حالمون خوبه 

همسری هم همه تلاشش رو کرد و تا آمدن پسری ماشین خرید 

که من راحت باشم 

دستش درد نکنه که به فکر ما هستش 

در کنار روزهای تلخ جایی هم برای شاد بودن هست 

تا آمدن گل پسر فقط 8 روز دیگه مونده 

التماس دعای فروان 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 فروردين 1393 | 9:11 | نویسنده : مامان جون

سلام دخترم سلام عزیز مامان الهی من فدای تو خانمی هات 

وسلام به پسرم  عشق های همیشه جاودانه ی مامان 

آتنا جون الهی قربون دلبریهات بشم 

آرتینم امروز با خواهرت رفتم دکتر 

آخه یک کمی مامان رو اذیت می کنی  می ترسم زودتر از وقت که در نظر دارم بیای 

خانم دکتر هم نظر منو داشت و می گه اینها شروع آمدن گل پسر 

عزیز دلم تورو خدا کمی صبر کن تا جون بگیری 

من بابا و خواهرت دوستت داریم 

بی صبرانه منتظر لحظه آمدنت هستیم ولی عسلم به موقع و صحیح و سالم این دعای یه مادر 

سونو گرافی انجام دادم شما بزرگ شدی آقا شدی 

امروز سه شنبه 1392/12/20 هستش قرار کارای بیمارستانم رو انجام بدم 

که اگر خدا نکرده ما رو خواستی غافلگیر کنی همه چیز آماده باشه

و عشقم آتنا جون مامان عاشقته 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 فروردين 1393 | 8:57 | نویسنده : مامان جون

سلام عسلم  سلام پسر  ماه مامان 

الهی من فدات بشم چیزی تا آمدنت نمونده 

من بابا جون عاشق بوسیدن و بوئیدنت هستیم 

آرتینم  اتنا جون هم عاشق داداش کوچلوشه 

این روز ها مامانی خیلی خسته ام و نا امید 

ترس از سزارین  همه دست به دست هم داده وروحیه ام ضعیف شده  امروز 18 اسفند 

1392 ساعت 7:30 بعداز ظهر روز یکشنبه است 

آرتینم آتنا جون سه شب تب شدید داشت 

حالت تهوع  شدید و اسهال 

آنقدر تنها بودم که  دلم داشت می ترکید 

هر لحظه می ترسیدم  دختر کوچلو مامان  خدا نکرده تشنژ کنه 

چند بار با بابا رفتیم دکتر و دکتر گفت سریع باید بستری بشه 

دلم راضی نشد 

میدونی چرا چون نمی خواستم خاطره  خرداد ماه برام تکرار بشه 

آتنا جونم رو آوردیم خونه واز اون شب شروع کردم آب هویچ 

رو با قطره چکون هر یک دقیقه یک قطر قطره بهش دادن 

فرداش تبش قطع شد و کم کم سر حال شد شکر خدا 

عشقهای من دوستون دارم 

الان بابا جون از بیرون آمد 

آتنا جون رو برده بود پارک تا حال و هواش عوض بشه 

من منتظر آمدنت هستم






[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 فروردين 1393 | 8:40 | نویسنده : مامان جون

سلام پسرم سلام جگر گوشه ی مامان 

امیدوارم خوب باشی در پاهر که خوبی وتو شکم مامان داری فوتبال بازی می کنی 

آرتینم چیزی تا امدنت نمونده 

بعد از اون خونریزی و دندون دردی که داشتم نوبت به اسباب کشی شد 

باورد شما به 8 ماهگی جابه جا شدیم سخت بود اما تموم شد 

این خونه بزرگ و آتنا جون واسه خودش کیف می کنه 

امید وارم روزی خنده هر دو شما رو باهم ببینم 

آرتین عزیزم این روزها خیلی بهت سخت می گذره 

احساس می کنم خیلی تنهام 

بابا جون سر گرم کار و مسائل اطرافشه شب روزم با آتنا می گذره 

یا روی پام در حال خوابه  ویا در حال شیشه درست کردن و یا غذا و غیره .....

و وقتی هم کاری واسه کاری واسه خودم می خوام انجام بدم

با مخالفت مهدی روبه رو می شم 

امروز تا تولدت 38 روز دیگه مونده 

1392/12/6





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 22:29 | نویسنده : مامان جون
سلام دوستهاى عزىزم حال من و اتناجون و پسملى خوبه و داريم روزهاى اخر رو مى گذرونيم ما اسباب کشى کرديم خونه جديد واينترنت نداريم انشاالله تا عيد وصل مى کنيم امشب که دارم اين پست رو مىذارم 30 روز تا ورد آرتينم مونده خيلى دوستون دارم نفيسه جون به زودى ميام پيشت



[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد